جایی میان آغوشت به قلم سمانه حسینی
پارت هشتاد و یک :
پلک هایم را آرام باز کردم و
بی اختیار لبخندی روی لبم جا گرفت!
تا بود بغض های ناشتا به سراغم می آمد و
اینبار لبخندی ناشتا سراغم را گرفته بود.
کف دستم را نفس عمیق کشان بو کردم،
عطرش هنوز کف دستم مانده بود.
نگاهی به ساعت بزرگ اتاق انداختم،
عقربه ها چهار صبح را نشان میداد.
رد نوازش های دستی که
تا همین یکساعت پیش روی موهایم مانده بود و
دستی که دستم را رها نک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
چی بود آیا 😂
۱ ماه پیشنسیم
1اخرش منظورم بود😑😶
۱ ماه پیشابرا
2سلام احساس می کنم که رادمهر از همچی خبر داره می خواد کاری کنه این جوری داره حرف می زنه ،بقول بچه ها نویسنده کم پیدا میشه اینجوری پارت بلند پشت سر هم بزارم ممنونم که وقت میزارین
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خواهش میکنم قشنگممممم
۵ ماه پیشShiva
1این حرف رادمهر یعنی همه چیو فهمیدو میخواد بره تا ازش اعتراف بگیره🥺
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
یه جورایی🥲
۵ ماه پیشسرو
2نه شقایق هست نه سهیلا حالشون خوبه ما اینجا امروز رو ویبره بودیم
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
من خودم تا دم مرگ رفتم اومدم😑
۵ ماه پیشسرو
2خدابخیر بگذرونه من که بچه هام حسابی ترسیده بودن طفلکی ها هم کوچیکن و چیزی نمیفهمن امیدوارم این دوتا هم حالشون خوب باشه از بابابزرگ هم خبری نیست
۵ ماه پیشحسام
2من اومدم دختر بابا😁 دو بار این پارت و خوندم کیف کردم
۵ ماه پیشسرو
2آخه امروز اوضاع خوب نبود گفتم شاید اتفاقی افتاده باشه براتون نه که بابابزرگ هستین و قلبتون ضعیفه بخاطر همین😂😂
۵ ماه پیشحسام
2من اول چِل چِلیمه دختر 😁 قیافه مو ببینی فکر میکنی ۳۰ سالمه
۵ ماه پیشسرو
2توراست میگی بابابزرگ برو مخ یکی دیگه رو بزن بابا من خودم یدونه رادمهر دارم محشر بادوتا دسته گل بخاطر همین بهت میگم بابابزرگ
۵ ماه پیشحسام
2من خودمم یه شیدا دارم دختر کجای کاری یه گل پسر دو ساله ام دارم اتفاقا به خانومم گفتم بیاد شروع کنه به خوندن این رمان حالا احتمالا امروز فردا بیاد کامنت بذاره اسمش آرزوعه
۵ ماه پیشسرو
2خدا هر سه تاشون رو برات نگه داره زیر سایت بزرگ بشن و موفق پس دایی بچه هام از خودشون کوچیکتره🤣🤣
۵ ماه پیشحسام
1قربانت آره دیگه😁
۵ ماه پیشسرو
3وقتی من دختر بابا هستم بچه هام هم میشن نوت🤭🤭
۵ ماه پیشحسام
2باشه قبول دختر بابا😁
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره واقعا خدا رحم کنه
۵ ماه پیشمیم
2اه این رادمهر چقدر ضدحال می زنه،چقدر بدم میاد یکی همیشه از مرگ و میر حرف بزنه،اگه وسط خوشی باشه که بدتر، نکنه واقعا اتفاق بدی قراره بیفته که این حرفا بدلش میفته 😠🥺
۵ ماه پیشستاره
2اگه نظر من و بپرسی میگم سمانه جون دارا با احساسات ما بازی میکنه وگرنه رادمهر نقش اول این رمانه خدایی نکرده چیزیش بشه واقعا مسخره ست
۵ ماه پیشهانیه
2منم نظرم همینه خب رادمهر سرگرده و هنوز تو خطره اما بعید میدونم نقشش بخواد حذف بشه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خودشم نگران خودشه🥲
۵ ماه پیشسرو
2امروز دیگه پارت نداریم سمانه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چرا عزیزماگر بتونم دوپارت میذارم اگر نه که همون یه پارت و ولی نهایت سعی خودم و میکنم دوپارت آماده کنم
۵ ماه پیشحسام
2به خدا نویسنده مثل شما کم دیدم اینجوری هوای مخاطب و داشته باشه واقعا ممنونم
۵ ماه پیشحسام
2هر چی از بی نظیر بودن این پارت بگم کم گفتم واقعا ایولا داری
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ممنونم🥰
۵ ماه پیشعلیرضا
3بقیه بچه ها کجایید بیاید تحلیل کنیم🥲
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
هنوز نیومدن😁
۵ ماه پیشسرو
3تو الان باید بشینی اون بطری ها رو برای من پر کنی 🤭 چی رو میخای تحلیل کنی بچه
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چیکارش داری ولش کن😁
۵ ماه پیشعلیرضا
3یعنی خدایی پسر ۳۳ ساله بچه حساب میشه آیا 😁
۵ ماه پیشسرو
3آره چون خودم تواین سن با دو تا بچه هنوز بچم
۵ ماه پیشعلیرضا
2متقاعد شدم پس دیگه حرفی نمیمونه😁
۵ ماه پیشسرو
2حالا فکر نکنی من پیرما من همش یکسال ازت کوچیکترم😜😜
۵ ماه پیشعلیرضا
3بذار از حسودیم کم کنم بگم فقط اونجا که بالای قلبش و بوسه زد آخ خدااااااااااااااااا😭
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخی😂
۵ ماه پیشسرو
3تو باید با بابابزرگ بشینی و تحلیل کنی نه با ما خانوما🫣🫣
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آخی 😁
۵ ماه پیشانا
2چه عاشقانه هایی واسه همدیگه دارن ولی می ترسم محمود ومراد بلایی سر رادمهر بیارن
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
باید ببینیم چی پیش میاد🥲
۵ ماه پیشستایش
3من مردمممممممممم واسه این احوالات عاشقانه و غریب این دوتا🥲
۵ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
اوخودااااااااا🥲
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نسیم
1😑😑😐😐 این دیگه چی بود؟! به خدا حرفی ندارم یعنی خجالت میکشم بگم😶😶